پارت صد و نود و پنجم :


مادر کیف دستی کوچک خود را به سمتم می‌گیرد و آرام در گوشم می‌گوید:

- کیف رو بگیر، هر وقت گفتم کادوهای عروس داماد رو بده.

صدای دست و کف مجدد بلند می‌شود و همراه منیر و داماد وارد اتاق می‌شوند. در دل هزاران بار خدا را شکر می‌کنم و برای خوشبختی عزیز دلم آیه الکرسی می‌خوانم.

نقل و سکه است که روی سر عروس و داماد ریخته می‌شود. مادرم هم با خوشحالی روی سر آنها نقل می‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلا

    4

    پس اگر منیر از چیزی خبر نداره اون و ماهی هم تو مجلس خاستگاری نبود پس اون نگاها چیه ؟ خادافط برای همیشه دیگه چی میگه ای وسط نکنه محمد بد متوجه شده و فک میکرد نگاها این حسو بش میده

    ۱ سال پیش
  • محبوبه لطیفی | نویسنده رمان

    در ادامه خواهیم دید

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    ماهی عزیزم چقدر تو این مدت سختی کشیده..

    ۱ سال پیش
  • ستاره

    2

    ای جانم بالاخره همادیدن

    ۱ سال پیش
  • محبوبه لطیفی | نویسنده رمان

    عزیز دلم

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!